|
|
|
|
|
سکوتم از رضایت نیست
. . . همون بهتر که ساکت باشه این دل . . . میریزه تو خودش دل غصه هاشو . . . . . .
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط سامه
|
در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است عزیز من دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق یکی کافیست عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری عزیز من اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد بگذار درعین وحدت مستقل باشیم بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست بیا بحث کنیم بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم بیا کلنجار برویم اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ کنیم من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
+
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط سامه
|
Congratulation Dear saameh Your Master thesis has been approved heyyyyyyyyy I am fone with the thesis and defence It is over finallyyyyyyyyyyyyyy I wanna dance I wanna hug everybodyyyyyyyyy YOHOOOOOOOOOOOOOOO 4th of september 2009 / 14 shahrivae 1388
+
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط سامه
|
زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در اين نکته ترديدی نيست ولی بجای تاکيد روی کيفيتهای منفي زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکيه نکنيم؟ بياييم از خانم ها شروع کنيم: زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند. زنان وقتی که خوشحال هستند گريه ميکنند. زنان برای نشان دادن توجه و علاقه هميشه کارهای کوچکي انجام می دهند. آنان برای دست يابی فرزندانشان به بهترين چيزها از هيچ کاری دريغ نمی کنند. زنان قدرت اين را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود بايستند،لبخند بزنند. آنان می دانند که چگونه يک وعده غذايی را به فرصت تبديل کنند. زنان ميدانند چگونه از پول خود بهترين بهره را ببرند. آنان ميدانند چگونه يک دوست بيمار را تيمار کنند. زنان شادی و خنده را بدنيا ارزانی می کنند. زنان صادق و وفادارند. زنان در زير آن ظاهر نرم، اراده پولادين دارند. آنان برای ياری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند. زنان از بی عدالتی به آسانی به گريه می افتند.. آنان می دانند چگونه به يک مرد احساس پادشاه بودن بدهند. زنان دنيا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.
حالا نوبت مردان است: مردان برای حمل اشيای سنگين و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند.
+
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط سامه
|
چرا همش باید انتخاب کرد ؟ چرا نمیشه همه چیز رو با هم داشت ؟ حداقل چند تا چیز رو با هم !
+
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط سامه
|
این روزها "منطق" مطاعی است که یافت نمی شود ...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط سامه
|
بعضی روز ها باید ثبت بشوند مثل دیروز یک شنبه 16 اگوست 2009.... پُرم از یه حس قشنگ
+
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط سامه
|
خسته ام سگ دو زدن های الکی
از دوست داشتن های الکی از زندگی های الکی از خوش های الکی... خسته ام از تو از خودم از اینجا و از اونجا خسته ام از الکی های روزگار ....
+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سامه
|
امروز داشتم طبق معمول تنهاييهام وبلاگ گردی ميکردم رسيدم به اينجا . ياد اون روزی افتادم که با بچه های مدرسه رفتيم شير خارگاه امنه . تو عالمه بچگی چقدر ذوق ميکردم انگار که داشتيم ميرفتيم پارک يا اردو!! نميدونستم 2 تا چشم 2 تا دست يه نگاه تا مدت ها و سال ها ميشه همراه شب های دلتنگيم . توی يکی از اطاق ها که مثله بقيه پر از بچه های تر گل ورگل قد و نيمقد بود يه پسر بچه حدوداً 3 - 4 ساله با چشم هاي گرد قهوي لپ های کپل قد کوتاه و دل قلمبه با يه بلوز آبی يه گوشه اطاق ايستاده بود و ما تماشاچی ها رو نگاه ميکرد. همين جوری که ما داشتيم با بچه ها بقيه حرف ميزديم و به حرف هاشون گوش ميکرديم يکی از بچه ها يه رنگ پوستش قهوخ اي بود گفت اسمم علی هستش . گفت يه چيزی ميگم به کسی نگيا من چون سياه بودم مامان و ببم من و نخواستند و گذشتنم سر راه !! من نميدونم اين فکر تبعيض نژادی از کجا به ذهن اين بچه رسيده بود. در همين اثنا اون پسر بچه که گفتم اومد سمت من دستهاي کوچولو تپل و لرزونش رو گذاشت روی لپ های من و چشم های گرد و نگاه اشک آلودش رو دوخت به چشمهای بهت زده من. بدون هيچ حرفی فقط نگاه کرد اما اين نگاهش آتيشی زد به جونم که تا عمر دارم يادم نميره انگار يه تکه از من بود که اونجا جا مونده بود. گاهی وقت ها بی اختيار دلم واسه دست های لرزونش که تا مدت ها رو صورتم حسش ميکردم تنگ ميشه
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط سامه
|
پسر : مگه من خواستم که دنيا بيام ؟ مگه من گفتم که منو دنيا بياريد ؟ من اصلاً چی کاره بودم واسه به دنيا اومدن شما خودتون يه کاری کردن نتيجه اش شد من. من اصلاً نميخواستم دنيا بيام شما من و اورديد حالا هم بايد خرجم و بديد وظيفه تونه و بايد هر چی من ميخوام بهم بديد. مادر : زيادی داری شلوغ ميکنی من و بابات اصلاً نميخواستيم تو به دنيا بيای ما قصدمون تو نبود خودت پريدی وسط حالا هم بابت هر کاری که تا حالا واست کرديم سپاسگزار باش بچه ناخواسته !!!
+
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط سامه
|
کم کم داره باورم ميشه که قسمت من وجود داره ... باوری که يه باور نبود حالا يه باور شده... چه بد که باور کنم باور هام تغيير داره ميکنه ....
+
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط سامه
|
عجيبه که اون چشم ها هنوز دنبال منه يا شايد بگم عجيبتر اينه که من هنوز دنباله اون چشم ها هستم . چشم های خالی از بودن پر از نبودن .
+
نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط سامه
|
حرف هایم در دهان گسم ماسید
دلم ترک خورد ریخت دستانم چروکید در حسرت یک لحظه اوج روحی سالهاست که گام به گام چشم به راه دارم تا شاید آن لحظه جایی سر راهی افتاده باشد و مبادا که آن را از دست دهم با امید آن که تا کنون زیر پایی نمانده باشد .....
+
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سامه
|
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد: اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است براي ماهي ها مدرسه ميساختند وبه انها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهيها اخلاق بود به انها مي قبولاند ند كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد اگر كوسه ها ادم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي ا موخت "زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سامه
|
يکی از دوست هام چند روز پيش به من ميگه : 'من نميفهمم چرا اين دختر ها انقدر احساساتی هستند و يه کم منطقی نيستند ؟ ' و جالبش اين بود که داره با من حرف ميزنه و نميگه شما دختر ها ميگه 'اين' دختر ها .و اگه من به نظرش احساساتی ام و منطقی نیستم چطور میتونم مخاطبش باشم؟؟؟... حالا از اينم که بگذريم من ميگم که احساساتی يا منطقی بودن هر کدوم جايگاه خودش رو داره و هر کدوم در جای خودش بسيار با ارزش هستش اما واسم جالبه بفهمم کی به 'اين' مرد ها گفته که منطقی بودنشون (البته به خيال خودشون با اون منطقشون) درست ترين کاريه که به عنوان يک مرد انجام ميدان و در نتيجه همين به ظاهر منطق تمام تصميم گيری هاشون بی عيب و نقصه و حق دارن که ديگران رو به خاطره داشتن منطقی متفاوت يا احساساتی بودن (نادارايی مردها) مورد سخره قرار بدن... اگه جواب اين سؤال هام رو ميگرفتم بسی جای شکر گزاری داشت
+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سامه
|
خبر : مردي که همسرش را در کندذهن بودن فرزندش مقصر مي داند براي جدايي از او به دادگاه خانواده مراجعه کرد. اين مرد و همسرش با مراجعه به دادگاه و طرح دادخواست طلاق توافقي از قاضي شعبه خواستند به پرونده آنان رسيدگي و تکليف زندگي شان را هرچه سريع تر روشن کند.زن جوان گفت؛ هفت سال پيش با يکي از بستگان مادرم ازدواج کردم. هيچ تفاوت اخلاقي با هم نداشتيم تا اينکه فرزندم به دنيا آمد و پس از گذشت چند سال پي برديم فرزندمان از نظر ذهني دچار مشکل است و با مراجعه به پزشک مطمئن شديم وي نسبت به ساير بچه هاي هم سنش کندذهن تر است.وي افزود؛ از همان زمان که متوجه موضوع شديم همسرم دائم مرا مقصر دانست و گفت ژن هاي من مشکل داشته که فرزندمان دچار عقب افتادگي شده است و به همين علت مرا مورد ضرب و جرح قرار مي داد.شوهر اين زن نيز گفت؛ در فاميل همسرم کودکان کندذهن وجود دارد به همين دليل وي را مقصر اين موضوع مي دانم و حاضر به نگهداري فرزند بيمار او نيستم و فرزندم را به وي مي سپارم و مي خواهم از او جدا شوم.قاضي دادگاه پس از ثبت اظهارات طرفين و اصرار آنان بر جدايي با حکم طلاق توافقي آنان موافقت کرد.
اگه یه زنی بره دادگاه و بگه شوهرم منو درک نمی کنه .. بگه شوهرم رو دوست ندارم .. بگه هیچ میلی با بودن این مرد ندارم .. بگه احساسم رو درک نمیکنه .. و از این گونه دلایل به ظاهر محکمه ناپسند داشته باشه حکم طلاق جاری نمیشه .. اما چه جوریه که یه مرد میتونه با این همه اعتماد به نفس بره دادگاه و اذعان کنه که این بچه (که هر دو در بوجود آمدنش نقش داشتند ) رو نمیخواهد و نمیتونه خرج بچه ناقص اونو بده !!! (از اول که انتخاب میکرده نمیدیده که ژن خانواده همسر مشکلات داره !!) و این حق رو به خودش بده که حتی دست رو زنش بلند کنه .. و قاضی دادگاه با درخواست طلاق به ظاهر توافقی موافقت کنه و نگه که مرد برو سر زندگیت و سر به زیر باش این قسمت شما بوده و باید باهاش بسازی !! چرا حالا بحث هدیه الهی و آرمایش الهی واسه شاکی مرد پرونده پیش نمیاد ......
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط سامه
|
گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست...
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط سامه
|
مامانم یادت میاد واسم لالایی میخوندی ؟ یادته ؟ دلم انقدر واسه قشنگترین صدای همه زندگیم تنگ شده . سرم رو بگذارم رو پاهات با موهام بازی کنی و من آرامش همه دنیا رو بغل کنم . چقدر این روزها از اون روزها دورم . دیگه ابرها تو رو از من میگیرند .... مامان تنهام گذاشتی با این مه دوسم داشتی و دارس .. چقدر این روزها از هم دوریم چقدر تو زندگی یکنواخت خودمون دست و پا میزنیم مامان چقدر ازم دوری دلم واسه دستهای قشنگت خیلی تنگ شده . مامان سرم درد میکنه بیا نازم کن . ...
+
نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط سامه
|
امروز 3 شنبه است اما نميدونم چرا عين غروب جمعه دلم گرفته هوا خيلی سنگينه يه بغض احمقانه دارم که نميدونم از چيه . دلم پره خيلی فکر کنم بايد سری به دستشويی بزنم شايد دلم خالی شد!!!! شايد سبک شم جای خوبيه واسه اطراق کردن . همين که مجبور نيستی به کسی جواب پس بدی خودش کلّی جای اميدواری داره!! دلم هوايه گريه داره دلم میخواد مثله يه بچه که هق هق ميکنه زار بزنم اشک بريزم سرم بگذارم تو بغل مامانم ... از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط سامه
|
+
نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط سامه
|
وقتی دلم گرفته و هيشکی به داده دلم نميرسه وقتی بغضم تو گلوم گره خورده و اشکم نميريزه وقتی يه دنيا حرف دارم و هيشکی صدام و نميشنوه وقتی غصه ها تو دلم تلمبار شده و کسی نميبينه ...... آره منم دوباره باز اینجا یه خسته قدیمی تنها ....... دلم گرفته اي دوست هوای گريه با من هوای گريه با من
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط سامه
|
ما ايرانی ها هر چی ميکشيم از خودمون و افکار و کارهاي احمقانه مون ميکشيم که امروز به اين روز افتاديم تو facebook و orkut هزار تا سايت بيخود ديگه باهم دوستيم و عيدی و چارشنبه سوری و سيزده به در و چقدر miss کردم تو رو ميفرستيم و عيد کجا ميری و اين حرفها. اما تو يه مملکتی که 20 درصد جمعيت يکی از شهرهاش ايرانی هست ما ايرانی های ترسوي زير آب زن اجنبی پرست خود شيرين کن حاضر نيستيم اين زبونی که هميشه واسه نيش و کنايه زدن و ظاهراً قربون صدقه رفتن همديگه بازه رو واسه دفاع از حق ايرانی بودن خودمون به کار بندازيم و بگيم ما ايرانی هستيم و فقط يک روز در سال رو به مناسبت آغاز سال نو جشن ميگيريم و تعطيل ميکنيم. اين جور مواقع زبونمون رو موش خورده و لال ميشيم مبادا که يکی از هم وطن های عزيزمون از اين فرصت سو استفاده کنه و واسمون بزنه و مثلاً کارمون رو از دست بديم !! اينم يکی ديگه از موهبت های ايرانی بودن ماست
+
نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط سامه
|
بارونه باز بارونه
باز این دل دیوونه تو کنج این ویرونه واسه این تن تنها میخونه باز این چشم خسته گریونه دیگه این دنیا واسه من یه زندونه پ .ن : خیلی خسته ام
+
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط سامه
|
پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره
وقتی آهسته غروب . تو خونه پا میذاره وقتی هر لحظه نسیم . توی باغچه ها میاد توی خاک گلدونا . بذر حسرت میکاره وقتی شبنم میشینه . رو غبار جاده ها وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره وقتی توی آینه . خودمو گم میکنم میدونم که لحظه هام . رنگ آبی نداره تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون میباره یادش به خیر با این آهنگ چقدر عاشق بودم
+
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط سامه
|
یادت میاد واسم مداد رنگی خریدی باهاشون نقاشی رنگی بکشم ؟ یادت میاد گفتی دیگه سیاه سفید ننویس ؟ یادته ؟ من خوب یادمه اون روزها که تلاش کردم تا رنگی بنویسم هر چند که افاقه نکرد . امروز بعد از مدت ها دنبال مداد رنگی هام گشتم تا رنگی بکشم دیدم نم کشیدند !!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط سامه
|
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند پ . ن : ما که شمع محیط فضل و آداب هم نیستیم از همین الان خواب فرض کنیم خودمون رو خیلی سنگین تره !!
+
نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط سامه
|
زندگی با اين همه غم نميارزه.... وقتی حتی تو تعريف زندگی کم مياريم ديگه چه جوری خوشبختی رو ميخوايم تعريف کنيم ؟
چی بگم ؟ زندگی ؟ خوشبختی ؟ عشق ؟ من تمام احساست و تفکراتم به هم ريخته دچار يه confilictاساسی شدم... چی بگم ؟ گاهی زندگی مثله بازی roulet ميشه هر جا که ژتونت رو بزاری بازم صفر مياد وقتی رو صفر ميزاری خدا هم خودش شايد ندونه که چی مياد. حالم از اين قماره زندگی به هم ميخوره
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط سامه
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط سامه
|
صدای تق تق ضریه های بارون به در یادآور صدای ترق ترق سوختن برگهای خیس آتش بازی های بچگی تو جنگلهای سی سنگان و نور... دختر برو دست و صورتت رو بشور عین پسر ها همیشه پای آتیشه !!! با خاطره های نم کشیده و تار و گنگ سالها پیش جلز ولز کنان زیر رگبار بارون خاکستر شدیم و شعله های خیس بارون همه خلوت و سکوت گوش های پر از دود را از صدای تیک و تیک ساعت گذر عمر پر کرد و یادم افتاد که امروز ۲۷ بار از اولین ۵ دی گذشت . این نیز بگذرد !!! من می دانم که همیشه هراسی در هست. زیرا همیشه چیزی هست که بر وفق مراد نیست! هراس از بزرگ شدن یا هراس از بزرگ نشدن!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط سامه
|
گويی امروز "يلدا" هم , چون همه ی باور های رنگ باخته ما , ديگر آن " يلدا" ی ما نيست که با نقشی خوش , جای در خاطر ما دارد , "يلدا" با سپيدی برف می آمد و قصه های " بی بی" که در زير کرسی , خواب به چشمانمان می کرد .
کجاست زلف گره خورده ی "يلدا " و ننه سرما , که می ريخت بی دريغ , پنبه های لحاف مندرسش را بر سرمردم شهر , آنگاه که خانه ها از بوی عطر انار کلپر زده پر بودند , شب "يلدا " ی ما شب "يلدا" يی بود . حيف که امروز دل ما مثل انار رسيده , از غصه ترک برداشته و ... , کاش باز هم شب " يلدا" شب" يلدا" يی می شد .
+
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سامه
|
|